امروز: یکی از روزهای خدااینجا: کمی آنطرف تر از پاسگاه راهنمائی و رانندگی چالوس
دیشب پس از چند ماه نداشتن خودرو، ماشینی را خریدم که دوازده سالی از عمرش میگذرد. این شد که صبح حرکت کردم به سمت چالوس.
علت: گرفتن گواهینامه ی خود که حدود یکسالی است که توسط یکی از ماموران پاسگاه فوق به علت سبقت غیر مجاز در همان محور توقیف شده بود.
معمولا این کار عقلانی نیست که با ماشینی 12 ساله که هیچ اعتباری به آن نیست و چون تازه آن را خریده ای؛ از وضعیت آن با خبر نیستی، راهی مسافتی طولانی شوی.
نتیجه: بعد از گرفتن گواهینامه طی تنها یک کیلومتر ، موتور ماشین دود کرد و از کار افتاد و من در کنار جاده با ماشین خراب نشسته و مشغول نوشتن هستم.
نمیدانم چرا میلی به دست بلند کردن برای ماشین های عبوری جهت کمک ندارم و حسی در درونم میگه که منتظر ماشینهای امدادی بشم که معمولا گذری خودشان از جاده عبور می کنند. اما از همه جالبتر عکس العمل ماشینهای عبوریست. حدود 70% ماشینها بی تفاوت عبور می کنند. حدود 20% هم من را نگاه می کنند و هم ماشین را و سپس به راه خود ادامه می دهند. 10% باقیمانده را هم افرادی تشکیل می دهند که با زدن بوق و چراغ و تکان دادن دست از من ظاهرا علت را جویا می شوند و سپس میروند.
حدود 40 دقیقه میگذرد.
نکته: اختلاف طبقاتی در کشور ما خیلی بیشتر از آن است که بشود تصورش را کرد. یک خودرو بنز مدل S 350 عبور کرد که قیمتش حدود 250 میلیون تومان است و تنها پس از یک دقیقه چند خودرو حدود 3 میلیون تومانی عبور کرد. البته نکته ی جدیدی نیست ولی واقعا جای تامل دارد.
یک پراید مشکی فوق اسپرت که سرنشینانش دو پسر جوان هستند؛ کمی آنطرف تر از من توقف می کنندخوشحال می شوم ولی کوتاه مدت. چون آنها تنها جایشان را با هم عوض میکنند و سپس به راهشان ادامه میدهند.
یک ساعت گذشت. من همچنان در حال تماشای خودرو های عبوری و غرق در افکارم هستم.یک خودرو پیکان که سر نشینان آن از اهالی چالوس هستند، کنار جاده می ایستد و از من علت را جویا میشود. شرحی به او میدهم و او میگوید که یکی از اقوامش امدادی است که در مسیرش به او میگوید که بیاید. من هم تشکر می کنم و او هم می رود.
نمی دانم چرا احساس بدی نسبت به خودم به خاطر این حماقت ندارم. شاید الان که فکرش را میکنم؛ صبح با علم به این که همچنین اتفاقی ممکن است که برایم بیافتد، حرکت کردم. شاید به خاطر هماه حس بود که صدقه ای هم کنار گذاشتم... ولی این روزها نمی دانم خدا حواسش کجاست که من را فراموش کرده..این رو از اوضاع و احوال این روزهایم می فهمم.
بعد از پانزده دقیقه خودرو امداد میرسد. ماشین را چک میکند که مشخص میشود عیبش طوری نیست که بتواند درست کند، در نتیجه ماشین را به یک تعمیرگاه در مرزن آباد منتقل میکنیم.
با کلی ناز و عشوه تعمیر کار رضایت میدهد که ماشین را تعمیر کند و همان روز به من بدهد.پس از چند ساعت بالاخره درستش می کند و در میان بارش شدید باران به سوی تهران حرکت میکنم.در راه تصمیم گرفتم که به محض رسیدنم ماشین را عودت دهم و یک ماشین آبرو دار بگیرم..
...
..
.
خیلی افکارم مشغوله.. نه به خاطر ماشین.. این روزها مشکلاتم خیلی زیاد شده..
|
+| نوشته شده توسط
hosein در جمعه پانزدهم آبان 1388
|